|
|
||
|
می رسد
روزی که
چیز دیگری جز غصه برای خوردن داشته باشیم!!!!
بابای الهه فوت کرد... کی باور میکنه که
یه نفر شب بخابه و صبح دیگه به دلیل MI بیدار نشه؟ بدون هیچ
سابقهی بیماری قلبی! این از اتفاقای بد این روزا بود... کی باور میکنه که جنازهی
اون آدم 12 ساعت توی اتاق خاب اون خونه بمونه؟! من دوست دارم، بیشتر از
همیشه، فقط الان میخام خودمو تثبیت کنم!! همین... فقط میخام از حقهایی که دارم
دفاع کنم! *** همیشه قصهها همینطورن، همهی رابطهها دقیقن شبیه همند...دقیقن شبیه. آدمایی که با هم آشنا میشن، عاشق میشن... سختتر از همهی اینا وقتیه که تو همهی اینا رو گذرونده باشی و نگران آدمای اطرافت باشی... و اونا نفهمن چرا نگرانی، چرا میگی نه، چرا میگی این کارو نکن، خیلی سخته که تو ته یه راهی باشی که یه نفری که تازه بخاد اون راه رو با ذوق و شوق شروع کنه، و نفهمه که تو چقد میتونی نگرانش باشی... حتا برای دوستایی که الان فکر میکنم رابطههامون سرد ِ سرد شده، حس میکنم دیگه معصومه به اندازهی روزای اول دوسم ندارم، به اندازه همون موقعا که همیشه تو دانشکده کنارم بود، به اندازهی همون موقعا که یه هماتاقیه مهربون بود، شاید الان فقط شده بهترین دوست ِ شیما! اما حس میکنم دیگه نمیتونم درک کنم حرفای شما رو، نمی تونم مثل اون روزی باشم که اومد بهم گفت: "شما هم بیاین توو این اتاق پیش ما" و تو چشاش نگاه کنم و از ته دل قاه قاه بخندیم... هیچچیز نمیتونه گذشتهها رو برگردونه... شما نمیتونین عمق دلتنگی ِ منو امشب درک کنین! نمیتونین درک کنین که با این همه جزوه میخام چیکار کنم، نمی تونین درک کنین که وقتی چند روز به خاطر یه امتحان معطل میشین و درس می خونین بعدش میرین سر جلسه میبینین همهی سوالا کیسهای بیماریها هستن چه حسی بهتون دست میده، نمیتونین درک کنین که وقتی استاد همون درس بالاسرتون وایسه و در حالی که شما میخاین دهنشو به خاطر این سوالا سرویس کنین بخنده و بگه: کی کی کی کی و شما لبخند ملیحی بزنین .... چه حالی بهتون دست میده. نه... نه حتا هیچکدوم از اینا باعث این همه دلتنگی نیس، ولی باور کنین نمیتونی عمقشو درک کنین... *رضا یزدانی
+
تاريخ 90/10/27ساعت نويسنده زرافه متفكر
مگه میشه کسی رو عاشقانه دوس داشت و احمقانه رفتار نکرد؟؟!!!!!! میشه همهی پلهای پشت سر رو خراب نکرد؟ میشه افسرده نشد! میشه گریه نکرد؟ میشه ناامید نشد؟ یا حتا میشه تاوان نداد؟ بها نداد؟ یا میشه همون غرور همیشه رو دست نخورده نگه داشت؟؟!!
هیچ کدوم از اینا هرچقدر هم که وسواسی نباشین، عملی نمیشه، و می بینین که وقتی
کسی رو غیر از خودتون خیلی دوس دارید، باید بها بدید، واسه اون دوس داشتن زحمت
بکشین، عاقلانه رفتار کنید، و خیلی چیزای دیگه که همهی روانشناسا بلدن و میگن!
اما یه چیزایی هست که فقط با وجود اون آدم درست میشه، مثلن وقتی به خاطر این
رابطه گریه میکنین، فقط اون آدمه که میتونه بغلتون کنه و آرومتون کنه، وقتی سرش
داد میزنین فقط اون آدمه که میتونه بهتون زنگ بزنه و دوباره شادتون کنه، فقط اون
آدمه که می تونه زندگی رو واستون عوض کنه... فقط اون آدمه که وقتی رسیدین به آخر
خط، شما رو همینطوری که هستین میپذیره و یک لحظه هم شک نمیکنه، یک لحظه هم
تنهاتون نمیذاره
+
تاريخ 90/10/25ساعت نويسنده زرافه متفكر
اصلن من یه دختر لوس نازک نارنجی ِ زودرنج که این روزا فقط بلده قهر کنه، و بهوونه بگیره. اما من دیگه فقط دلم می خاد این روزا آرامش داشته باشم که درس بخونم، که فارمای امسالمو مثل سال پیش نیفتم، که امتحان زنان رو راحت بدم، که روی استاد اُبی رو کم کنم (که با اون لهجه ی مضخرفش که هنوز فرق پرهکلمسی و پرهکلامسی رو نمیدونه؛ نگه وقتی سرکلاس نیستین هیچ چیو متوجه نمی شین دیگه!) که درسای امسالو نیفتم که ترم بعد بخام پاسشون کنم....
خب میدونید چیه؟ وقتی گیج میشم، گنگ میشم، و اصولن ساکت، یا همانوقتایی که دوس ندارم کسی باهام حرف بزنه، و وقتایی که دیگه احساس می کنم دقیقن امروز به ته یه رابطه رسیدم، یعنی هیچ چیز دیگه ای -حتا اون آدم- نمی تونه روزای خوب اون رابطه رو بهم برگردونه... یعنی هیچ کس نمی تونه باهام حرف بزنه و حالمو بهتر کنه- البته نه هیچ کس- اما حتا اگه به ته ِ یه رابطه هم رسیده باشم ترجیح میدم این روزا سکوت کنم، سکوت کنم از این که بینهایت خستهام از دعواهای تکراری، از حرفای تکراری، از کارای تکراری، از این که امروز نیم ساعت جلوی آینه بودم و الان چیکه چیکه اشکام داره روی این پنکک لعنتی میریزه... و همینطوری پودرای مشکی از چشام میاد بیرون... از این که امروز قرار بود یه روز خیلی قشنگ باشه و نشد، از این که از این روزای مضخرف انتظار دارم خیلی قشنگ تر از اینا باشن و نمیشن! بعدن نوشت: شیما هیچ چیزی نمی تونه یه آدمو داغون کنه، آدما فقط کش میان!!
+
تاريخ 90/10/22ساعت نويسنده زرافه متفكر
من نبض این روزها را گفته ام تمام این پیله ها پروانه خاهد شد تمام این قصه ها شنیدنی تمام این فال ها خوب و در همه ی بدبیاری ها کشتی نوح دوباره تو را نجات خاهد داد وقتی هنوز عشق کنج روسری ات و لابلای انگشتان باریک تو سُر می خورد روی قلب من و حرف های زیادی برای گفتن دارد..!! این دختر خیلی دوس داشتنیه خیلی... کافیه عاشقش بشین، کافیه حتا ببینینش، کافیه که باهاش حرف بزنین، کافیه که بهتون بگه کچل، ازتون بپرسه چی شده؟؟ خیلیا باید به من حسودی کنن به خاطر داشتن یه همچین دوستی که از وقتی که چشمامو باز کردم کنارم بوده تا الان که دیگه کم کم دارم پیر میشم! من این دخترو دوس دارم، خیلی زیاد، و به خاطر همینه که خیلی وقته احترام می ذارم به نظراتش، به عقایدش، و به خیلی چیزای دیگه... تولدت مبارک ***
+
تاريخ 90/10/13ساعت نويسنده زرافه متفكر
باور می کنید خودمم نمی دونم که چه مرگمه، احساس می کنم همه از دستم خسته شدم، از بس که یه لحظه خوبم و یه لحظه بد، یه لحظه سگ می شم، یه لحظه مهربون ترین آدم دنبا، بهترین چیزی که این روزا خوشحالم کرده همون توپ والیباله س...
حاضرم یه نفر دوسم نداشته باشه، اما بهم اعتماد داشته باشه! یعنی من انقدر آنرمال فکر می کنم که وقتی نظراتمو میگم همه همینجوری نگام می کنن؟؟ به الی می گم می دونی بدیه ازدواج اینه که توش جبر داره، تکرار داره... به خاطر همین من از ازدواج بدم میاد! به نارین میگم! و احساس می کنم که هر دوتاشون مسخره ام می کنن، البته مسغره! *رضا یزدانی
+
تاريخ 90/10/05ساعت نويسنده زرافه متفكر
خب از دست دادن دوستای خوب یا قهر کردن با اونا خیلی قشنگ نیس... هیچ وقت قشنگ نبوده، ترجیح دادم به جای تایپ کردن عکس کتاب رو بخونین. (از مصطفی مستور)
ادامه مطلب
+
تاريخ 90/10/04ساعت نويسنده زرافه متفكر
یک عمر رفته ام به موازات اشتباه چون سنگ داغ دیده ی کم طاقتم که کاش یک رود تازه ام که به دریا نمی رسم ماننده صخره های صبور عاشقم ولی چون ساعتی شنی که به آخر رسیده است این شعر منه... پس یعنی این روزا حالم بهتر شده و یلدای قشنگه، وقتی قرار بوده که بری یه جای قشنگ اونم شب یلدا و جور نمیشه که تو بری و دوستات به خاطر تو دوس ندارن که برن، همین که دوس ندارن که برن، و با دعوا و مصیبت میفرستیشون برن و پیش سهیل می مونی میشه بهترین یلدا !! و می فهمی به اندازه سهیل نه اما خیلی از آدمای دیگه هم خیلی دوست دارم و این نهایت خوشبختیه!
+
تاريخ 90/09/30ساعت نويسنده زرافه متفكر
خب بعضی چیزها خیلی درد داره، خیلی ... اونقد که آدم کله اش منفجر می شه، اونقدر که آدم دلش غش میره واسه مردن،واسه دیگه نبودن، اون وقته که به قول قیصر جلد پوستین شناسنامه هایمان هم درد می کند...!! نمی دونم درد کشیدن چه درجه ای داره اما من این روزها تقریبن دارم داغون میشم! یعنی خیلی اندک مونده که به این مرحله برسم. دو هفته پیش که خونه بودم، بابا رو که دیدم، احساس کردم انگار اندازه پنج سال پیر شده، مامان پاهاش درد می کرد و مثل همیشه دکتر نمی رفت، و بازم مثل همیشه به حرف هیچ کسی گوش نمیداد، کارهاش هم که تمومی نداره... من یه وقتایی از نگاه کردم کارایی که مامان می کنه خسته می شم، فقط از نگاه کردنشون! نمی تونم بگم چقد نگرانم که چرا خاهر 26 ساله ام داره یه قرصایی می خوره که آدم به وحشت می افته، نمی دونم توی همین یه هفته چقد گریه کردم... یعنی انقدر زیاد بوده که نمی دونم چقد، نمی تونم بگم که توی این یه هفته چقدر بسته های زیاد قرص منو تحریک کرده که یه جا همشونو بدم بالا، نمی تونم بهتون بگم که چقدر!! فقط دوست داشتنه که می تونه آدما رو به زوال بکشونه، من خسته ام از دوست داشتن، از تو نه، از این اخلاقای مضخرفی که خودم دارم، از این که خدا داره بدجوری از اون بالا بهم می خنده، داره بدجوری همه ی چیزایی که یه روزی می گفتم:"عمرن اگه اینجوری بشه" توو روزای الانم می گنجونه! خدا داره بدجوری یادم میده که قاطعانه حرف زدن یعنی احمقانه حرف زدن! نمی تونی بگی دوس ندارم کل دانشکده این رابطه رو بفهمه، نمی تونی بگی طرفت باید حداقل ده سال ازت بزرگتر باشه تا مشکلی نداشته باشین، نمی تونی با قاطعیت حرف بزنی... اینا زر ِ مفته...شما نمی دونین چقد سخته تحمل این که تو راهرو پشت گوشی دعوا کنی و برگردی تو اتاق و یه لبخند گشاد تحویل بچه ها بدی که یه وقت هیچ حدسی نزنن، که یه وقتی هی فکری نکنن، من خسته ام... من حالم از آدمایی حاضرن دل بقیه رو خیلی راحت بشکنن تا دل خودشون قرص بمونه بهم می خوره! می دونم تو هم خسته شدی، تو خیلی بیشتر از من، از من خسته ای، اما نمی دونم چرا انقدر همه چیز داره کش پیدامی کنه!
+
تاريخ 90/09/26ساعت نويسنده زرافه متفكر
وقتی که ساعت زنگ میزنه دقیقن متنفر میشم از صدای زنگش، یعنی اگه بهترین آهنگ دنیا هم که باشه دوس ندارم منو از خاب بیدار کنه، آدم دلش می خاد اونجور موقعا فحش بده به خودش که چرا اون موقع صبح کلاس داره، به دانشگاه که چرا اون موقع صبح کلاس می ذاره به... هنوز تو فکر حرفای دیشب سحر بودم، این که آدم گرفتار که بشه دیگه شده و داغون میشه، فقط هم دوست داشتنه که سر ِ آدم این بلا رو میاره! و هیچ کس ِ دیگه هم نمی تونه چشمای آدمو باز کنه، یعنی آدم یه نفرو دوس داره خیلی هم زیاد، اما اون آدم اونی نیس که همیشه دنبالش می گشته و با اونی که تو ذهنش بوده یه عالمه فاصله داره! بعد یاد سهیل می افتم که امروز باید بره دندونشو عصب کشی کنه، یاد دیشب که بهم زنگ زده بود و گفته بود که میترسه! یاد این که همیشه واسم تعریف کرده بود هیچوقت تو دندونپزشکی دهنش بی حس نمیشه و همیشه درد می کشه، یاد ِ این که یه هفته پیش به زور بردمش دندونپزشکی چون سه ماه بود که دندونش درد می کرد! بعد به این فکر کردم که امروز شبنه س! به این که من از شنبه ها متنفرم، به این که امروز همه ی کارای اتاق با منه، یادم افتاد که باید چایی بذارم واسه صبونه، حلیمی که دیروز نارین آورده رو بذارم گرم بشه! تقریبن دیشب هر یه ربع یه بار از خاب بیدار می شد و بهم توضیح می داد که باید چطوری گرمش کنم که خوب بشه! با این که دقیقن به کارای من اعتماد داره، یعنی فقط دو نفر تو اتاق هستن که آدم نمی تونه به کاراشون اعتماد کنه و باید دقیقن بهشون بگه که چیکار کنن!! بعدش دقیقن یادم افتاد که امروز چرا به جای بیست دیقه مونده به هفت، ساعت شش و پنج دیقه بیدار میشم. بعد کتری رو گذاشتم روی گاز،(با این که خودم صبحها چایی نمی خورم، یعنی نه این که دوس نداشته باشم ها، نه اما چون دیر از خاب بیدار میشم، تا سرد بشه سرویس رفته، به خاطر همین اکثرن نمی خورم.). بعد به این که هیچی بدتر از این نیست که صبح اول صبح یه قرص ِ تلخ ته گلوت گیر کنه و دلت بخاد که بالا بیاری! مخصوصن واسه من که همیشه از اول بچگی با قرص مشکل داشتم یعنی الان-البته نه بچگی- حاضرم که آمپول بزنم به جای قرص خوردن های سر ساعت!! بعد همینجوری با خودم فکر می کردم که اگه دو ترم پیش این فارمای مسخره رو با نمره ی مسخره تر 9 نیفتاده بودم الان نباید ساعت شش از خاب بیدار می شدم. بعد یاد راننده سرویسمون افتادم با اون سبیلاش (دقیقن دارم فکر می کن که سبیل داشت یا نه و هیچی یادم نمیاد) هر روز به موقع میاد و اگه کسی جا بمونه منتظر نمی مونه و میگه: "خانم هفت حرکته، الان هفت و سه دیقه س می خاستین یه ذره زودتر از خاب بیدار شین!" بعد آدم باید از صندلی عقب بشنوه که فرزانه داره تعریف می کنه که با دوس پسرش چند بار پارک ملت، آب و آتش، ساعی و.. رفتن! بعد آدم تو دلش لبخند بزنه به آدمایی که همیشه دلشون خوشه (البته خیلی هم خوبه که آدم دلش خوش باشه). حالا همه ی اینا که بماند وقتی میری می شینی سرکلاس می فهمی که امروز استاد نمیاد ... یعنی هیچی بدتر از این نمی تونست باشه! اینجور وقتاس که آدم تصمیم میگیره که بره سایت یه کم دانلود کنه و شعر بخونه تا حالش بهتر بشه و منتظر بمونه واسه دندونپزشکی!
+
تاريخ 90/09/19ساعت نويسنده زرافه متفكر
|
||